قهرمان ميرزا عين السلطنه

750

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

سلطنتى خارج شد . مرد سپاهى را در كوى ايستاده ديد . از حال وى سؤال فرمود . عرض كرد مظلومم و يكى از خواص سلطان همه شب به خانهء من آمده مرا از جامهء خواب خود بيرون كرده با عيال من در بستر تا صبح مىخوابد و من نيمه‌شب در كوچه و بازار ويلان و سرگردانم و از خجلت افشاى راز خود نمىتوانم كرد . سلطان را غضب مستولى شده حالتش دگرگون گشت . گفت وقت گذشته ، شب ديگر اگر آمد مرا در همين نقطه آمده خبر كن . ديگر شب سلطان منتظر ايستاده بود كه سپاهى رسيد . گفت اينك آمده است . سپاهى از جلو و سلطان از عقب روانه شدند . چون سلطان داخل خانه شد به اطاق اندر شده چراغ را كشته و تيغ را از نيام كشيده او را در جامهء خواب به دو نيم كرد . به اشارهء سلطان سپاهى چراغ را روشن كرد . سلطان نگاهى كرده فورا سجدهء شكر به جاى آورد . پس از مرد سپاهى طعام طلب كرد . پاره‌اى نان خشك حاضر آورد . سلطان به لذت تمام تناول كرد و بيرون آمد . سپاهى دامان سلطان را گرفته تمناى سه سؤال كرد . با كمال تلطف جويا شد . عرض كرد در داخل شدن به اطاق چراغ را چرا كشته ، پس از آن سجدهء شكر چه موقع داشت . ثالثا خوردن نان خشك بدان لذت چه بود . سلطان در جواب فرمود چراغ را محض آن گفتم كه گمان كردم هيچ يك از خواص من زهرهء اين كار را ندارند . شايد پسر من به اين جرئت و جسارت اقدام كرده باشد و چشم من به صورت وى افتد مهر پدرى مانع از عدالت شود و فرداى قيامت نزد رسول خدا ( ص ) روسياه باشم . پس از آنكه چراغ را روشن كردى ديدم پسرم نبود سجدهء شكر كردم كه الحمد لله پسر من به اين حركت اقدام نكرده و نان محض آن خواستم كه از دوش چيزى نخورده و گرسنه بودم . [ حكايت ديگر ] نقل است كه سلطان محمود همه شب با خواص و ندما شراب خوردى . على بن نوشتكين از جملهء امراى بزرگ او بود و در مجلس او حاضر بود . همه شب شراب خوردند تا دم صبح بيدار بودند . چون روز به چاشت رسيد على بن نوشتكين سرگردان گشت . رنج بيدارى و افراط شراب در او اثر كرده دستورى خواست كه به خانهء خويش رود . محمود گفت صواب نيست كه روز روشن مست به خانه روى ، همين‌جا ساعتى بياسا تا نماز ديگر ، آن‌گه برو كه ترا محتسب بدين حال نبيند آبروى تو ببرد و دل من رنجور شود و هيچ نتوانم گفت . على نوشتكين سپهسالار پنجاه هزار مرد بود . شجاع و مبارز . در وقت خويش مثل او نبودى و او را با هزار مرد برابر نهاده بودند . در خاطر او هم گذشت كه محتسب اين معنى در دل بيارد . بستوهيد و سوگند در دل بياورد كه البته بروم . محمود گفت تو بهتر دانى . على نوشتكين بر پشت ستور بنشست . با انبوه عظيم ، با خيل غلامان و چاكران روى به خانه نهاد . قضا را محتسب در راه ميان بازار پيش آمد برنشسته با صد مرد . على نوشتكين را چنان مست بديد ، فرمود از اسبش فروكشيدند و خود راست شد . فرمود تا يكى بر سرش نشست و يكى بر پاى و به دست خود چهل تازيانه بزدش ، چنانچه زمين به دندان مىگرفت و حواشى لشكرش مىنگريستند